نگاه دیگر
روایت های دل
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود . برای آن من بی نقاب. آن حوا ی رانده شده از بهشت ، برای دختر بچه ی معصومی که دنیا با تمام عظمتش در چار چوب اتاقش جای می گرفت . برای کودکی ام که گم شد و مرا در بهت گنگ پس از بلاغ رها کرد. ومن ....به خود آمدم و چه دیر! و دیدم که بر ملک ایستاده ام و از ملکوت فرسنگها فاصله دارم زمان آن رسیده که از پی تدبیر راهی شوم. به راه افتادم خسته اما سخت دلبسته جوشیدم چنان چشمه ی زلال حقیقت و آغاز شدم به سادگی روز اول خلقت با یک اتفاق ساده و با عظمت یک حادثه مقدر در شاهراه تقدیر ورود غریبه ای خانه زاد و آشنا به صحنه ی زندگی ام نویسنده ای هم تبار و هم کیش وهم قدم با آرمانهایی دور اما دست یافتنی در جامعه ای بی آرمان و در انبوه آدم های مسخ شده . سر سبز داشتم زبانی سرخ که خیلی ها را خوش نمی آمد می خواستند همیشه زخم دار عشق و معرفت باشم می خواستند استیصال را به معنی واقعی کلمه تجربه کنم . بعضی اوقات واقعا کم می آوردم درمانده می شدم سر رشته ی کاره ها از دستم خارج می شد. اما درست در بحبوحه ی همین نبرد نا برابر خودش را کنار می کشید و مثل یک تماشا گر حرفه ای فقط به تماشا می نشست . و بی وقفه ذکر می گفت:یا اسم قبل از اسم! یا عشق قبل از عشق! یا نور قبل از نور! و آنقدر نور می طلبید که از خویش می رست وبه کانون نور می پیوست . به صبوری اش غبطه می خوردم و به آرامش و سکونش به اینکه آسان می پذیرفت و تقدیر خویش را با چنان گشاده رویی در آغوش می کشید... ستایش قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود من می خواستم برم تا به دریا برسم ولی هر چی رفتم نرسیدم نگو که خودم یه دریا بودم یه دریا پر از دل این رو وقتی فهمیدم که همه رو دوست داشتم و همه هم من رو حالا چه بد چه خوب چه اونجوری که تو دوست داری چه اونجوری که دیگران که تو می گی دوست دارند می دونی دیگران خود ما هستیم دیگران را ما می سازیم دیگران خود ساخته ی دست ما هستند می دونی بعضی وقت ها اون درست شده به دلمون می شینه بعضی از وقت ها هم نمی شینه همه ی ما مثل یه رایانه هستیم با یه مشت نوار ضبط شده بعضی هامون در ارتباط با دیگران نوارامون را عوض می کنیم و همین باعث می شه تا بعضی ها مرض بگیرند مرض دوست داشتن می دونی مشکل من همون دل هست که دریاست هر چی قطره قطره توش اشک می ریزم پر نمی شه آخه یکی نیست که بگه مگه میشه چاه به این عمیقی رو با شبنم پر کرد ؟ چه خیالی.........! ستایش نمی دانم تو اشتباه سوار شدی یا یا دمان رفت ایستگاه مقصدمان با هم فرق می کند همسفر بودن حس غریبی است. هیچ وقت نمی دانی چه قدر دل ببندی! اما مطمئنی که دلت تنگ می شود.... شاید به خاطر آن حس غریبی که در تمام لحظه های سفر جاری است و شاید به خاطر این که می دانی هر مسافری روزی تبدیل به یک خاطره می شود و بعد ها نمی دانی به خاطر و به یاد لحظه ها یش لبخند بزنی یا یک دل سیر گریه کنی؟ به خاطر تمام چیزهایی که محکوم به شدنند،مثل مسافرت ،مثل قطار ،مثل تو فقط یک چیز هست که کهنه می شه که اونم می ارزه به تمام این نو شدن ها و اونم دوستی مون هست پیشاپیش سال نو مبارک منم اینجا تنهاست پشت یک روح عظیم زیر یک برق نگاه لای آن زمزمه های غریبانه ی معشوق من آسمانی است عجیب غربت آنجا تنهاست و در آن تنهایی موجی از عصمت شوکت جاری است پشت آن چشم سیاه آفتابی خفته است زندگانی برگی است که بر بالین ظلمت رسته است منم اینجا تنهاست توی این تنهایی بی حد وحساب اوست جلوه ی بی مرز صدا واژه ی رسوایی بوی تن پوشش را می جوید نفسی نیست ولی نفسش دفتر بی خط مرا می جوید توی دستانت غریبانه ی او آشیان من واجداد من است گفته هایش شاید جلوه گاه من آمال من است ستایش عشق را کدام سوی آن شب قدر ایستاده ایم تا ز شراب ازلی را از بزرگانمان به میراث برده ایم در خلسه ی اندوهی شیرین که قیس از آدم خریده بود چیزی طلوع واهی احسا سمان را چمن چمن آهوان درد های شبانه ای سپردیم تا سوی روشن کوههای لن ترانی هیهایمان را بر قصند . یادش بخیر سهراب : (چشم هایم را بستم جور دیگر دیدم اکنون واژه خود باران خود باد ) یا دگار با هم بو دنمان پری است به وسعت عشق و عظمی به آشیانه ی سیمرغ ستایش بعد تو بر شب یک کوچه قسم خواهم خورد که نگاهم پی دیوار حیاطی نرود که همه خاصیت مشرقی چشم تویی جذبه ات ناب ترین قافیه هاست و دلم در پی آن خوب ترین معجزه ماند بعد تو بودن چه عذابی دارد دل خاکستری ام حال خرابی دارد عشق یعنی که کسی آمد برد تو یعنی که کسی آمد رفت مرگ یعنی من دل سوخته در زیر همه خاطره ها من همانم که خدا بود ولی کافر مرد خانه ای بود کسی بود هزاران پیغام خانه مانده است کسی رفته است پیغامی نیست بعد من معنی لبخند تو زیباتر باد جذبه ی عاشقی ات پر دلبر باد شهر شب های تو بهاری تر باد روزگار من سودایی طی شد. ستایش 









